نگاهی به فیلم هرگز تنهایم نگذار محصول 2010 امریکا و انگلیس


مدرسه ی خصوصی هیلشام ، 1978: فیلم با معرفی سه کودک به نام های کتی ، تامی و روث که در هیلشام ساکن هستند آغاز می شود. کتی دختر بچه ای است آرام و دوست داشتنی و به شدت رمانتیک، در نقطه ی مقابل او دوستش روث قرار دارد که شلوغ و پر جنب و جوش است و آرام و قرار ندارد و بالاخره تامی ، پسری تو دار که کتی و روث هر دو دوستش دارند و روث بی پروا و مبارزه جو است که تامی را از آن خود می کند. با پیشرفت داستان کم کم در می یابیم که هیلشام بر خلاف آن چیزی که به نظر می رسد فقط یک پانسیون انگلیسی خشک و مقرراتی نیست و یک چیز هایی در آن جا غیر عادی است مثلن هیچ کدام از این بچه ها تا به حال از میله های محوطه ی هیلشام خارج نشده اند و از زمانی که به یاد می آورند همان جا بوده اند وداستان های ترسناکی برای بچه های ساکن هیلشام در مورد محیط خارج از آن جا و بلایی که بر سر فراری ها می آید گفته شده است و هیچ کدام از بچه ها هیچ چیزی در مورد گذشته ی خود نمی دانند تا این که یک روز آن ها در می یابند که آن ها قرار نیست مثل یک انسان معمولی زندگی کنند و قرار نیست هیچ کدام شان روی خوش بختی را ببینند و تنها دلیل وجود داشتن شان این است که در موعد مقرر اعضای بدن شان را اهدا کنند... .
هیچ وقت تنهایم نگذار ، فیلمی است که از دو جنبه می شود آن را مورد بررسی قرار داد ؛ در درجه ی اول باید اعتراف کرد که فیلم از هر جهت یک کار هنری اصیل و خوش ساخت است که با ذوق و قریحه ی هنری بالایی ساخته شده و به قصری اشرافی می ماند و خب البته از منظری دیگر نیز می شود به فیلم نگریست،این که این قصر اشرافی روی پایه ها و ستون هایی لق بنا شده است!
اجازه بدهید ابتدا به معرفی شخصیت ها و موقعیت ها و محاسن بی شمار این فیلم بپردازیم تا کم کم به قضیه ی لقی اش هم برسیم! وقایع فیلم حول محور سه کاراکتر اصلی و و مثلث عشقی ای که مابین آن ها بوجود می آید، می گذرد ؛ تامی پسر ضعیف و تو داری است که بیشتر اوقات تنها است و اطرافیانش توجهی به او ندارند مگر این که بخواهند مسخره اش کنند یا آزارش دهند ولی کتی از او خوشش می آید و از همین کودکی رابطه ی دوستانه ی عمیقی بین این دو نفر شکل می گیرد در این بین روث با وجود این که متوجه علاقه ی بین آن ها شده همه چیز را به هم می ریزد او که دختری است پر شر و شور بنای دوستی را با تامی می گذارد و بدین گونه مانع از ایجاد هر نوع رابطه ای بین کتی و تامی می شود در حالی که این قضیه برای کتی خیلی جدی تر از این حرف هاست چرا که او دردمندانه انتظار لحظه ای را می کشد که تامی به سوی او باز گردد اتفاق اصلی فیلم چند سال بعدتر در روستای کاتیج رخ می دهد آن ها اکنون 18 ساله شده اند و روث ، تامی را بدست آورده و کتی ناامیدانه این قضیه را پذیرفته است آن ها به عنوان پرستارموقت به کاتیج می روند و آن جاست که کتی کاملن متوجه می شود که تامی هیچ احساسی نسبت بهش ندارد و حسابی به هم می ریزد او برای پرستار شدن تقاضا می دهد و از آن ها جدا می شود.
هیچ وقت تنهایم نگذار یک فیلم شخصیت محور است و از میان کاراکتر های فیلم بدون شک جالب ترین شان کتی است، او آرام و دوست داشتنی است و آن چنان فرزانگی و بلوغی در رفتار و سکناتش به خصوص در چشم هایش به چشم می خورد که به روحی چند صد ساله می ماند که در وجود دختری جوان حلول یافته و اکنون از ورای بدن این دختر به اطرافش می نگرد او قلب ماجرا است و تنها دلیلی که این قدر کتی را دوست داریم بازی فوق العاده ی کری مولیگان است که آن چنان هوش و احساس عمیقی در تاروپود بازی اش نهفته است که شگفت زده خواهید شد. وقتی او را می بینید که در کنار کیرا نایتلی ایستاده احتیاجی نیست که در بازی اش دقیق شوید یا زحمت خاصی برای فهمیدن فوق العاده بودنش به خودتان بدهید کیرا نایتلی بازیگر جالبی است این را به گواه حضورقابل قبولش در غرور و تعصب(جو رایت) و یا سه گانه ی دزدان دریایی کارائیب به راحتی می شود پذیرفت ولی وقتی اورا در کنار بازیگری همچون کری مولیگان که یک بازیگر ذاتی و غریزی بسیار قدر است می بینیم تازه متوجه تفاوت بین یک پیتزای بین راهی با یک غذای خانگی خوشمزه و لذت بخش می شویم، کری مولیگان غذای گرم و دوست داشتنی خانگی ما است ، همان چیزی است که دیدنش فارغ از این که دارد چه نقشی را بازی می کند همیشه بهمان می چسبد ... او زیادی جوان است ولی از همین حالا مشخص است که قرار است بزرگ باشد ، خیلی بزرگ!
هیچ وقت تنهایم نگذار یک درام انگلیسی خوش ساخت(با یک کارگردان امریکایی!) و پرمایه با چاشنی لهجه ی غلیظ و خوشایند انگلیسی هاست که به خودی خود باعث جذابیت بیشتر فیلم می شود نمی دانم چرا این انگلیسی ها در طول سال فیلم های خوب بیشتری نمی سازند تا ما نیز متقابلن از شنیدن لهجه ی بریتیش بامزه ی آن ها بیشتر محظوظ شویم! البته این فیلمی نیست که مناسب همه نوع ذائقه ای باشد چرا که ریتم آرامی دارد و با حوصله شخصیت هایش را معرفی می کند ، روحیات و رفتار های هر یک را با دقت توصیف می کند و گره های داستانی اش را آرام آرام محکم می کند و تماشاگرش را ، بدون این که حتی متوجه شود یک جایی بین این گره ها گیرش می اندازد .
هیچ وقت تنهایم نگذار ، فیلمی است در حد کمال ، اثر هنری به غایت ارزشمندی است که از تک تک لحظاتش می شود لذت برد ، مثلن یک نگاهی به سبک فیلمبرداری سکانس ساحل بیاندازید ، همچون تابلوی نقاشی زیبایی است که چشم را و روح را ، می نوازد ، بازی های بازیگرانش به دل می نشیند ، موسیقی اش آن قدر خوب در فیلم حل شده که در بسیاری از لحظات اصلن متوجه اش هم نمی شوید و مارک رومانک کارگردانش با ساخت چنین فیلمی به بالندگی و اعتباری دست می یابد که دیگر فیلمسازان شاید عمری را برای به دست آوردنش سپری کنند. این فیلم چیز های زیادی برای لذت بردن دارد ، مثلن صدای تنه ی درختان بلند را وقتی که باد تکان شان می دهد و خش خش برگ های شان را تا به حال در هیچ فیلمی این چنین گذرا و این چنین به یاد ماندنی ندیده بودیم. این سکانس لحظه ای نیز طول نمی کشد ولی در ذهن می ماند این تفاوت یک فیلم خوب با یک فیلم معمولی است ، یک فیلم خوب جزئیاتی دارد که حتی تصورش را هم نمی توانید بکنید.
ولی ... صبر کنید...محض رضای خدا یک لحظه صبر کنید ... این جا یک چیزی می لنگد ، یک چیزی درست نیست...!!!

نگاهی به فیلم هرگز تنهایم نگذار محصول 2010 امریکا و انگلیس


هیچ وقت تنهایم نگذار فیلم خوبی است ولی یک چیزی وقت تماشای فیلم نمی گذارد که درست و حسابی از تماشایش لذت ببریم و آن هم چفت و بست نداشتن ایده ی مرکزی آن و قلب تپنده ی فیلم است سوال ساده ای است ولی باعث می شود که کل ارزش و اعتبار فیلم زیر سوال برود و آن هم این است که چرا اهدا کننده ها " باید" اعضای بدن شان را اهدا کنند؟ چه کسی مجبورشان کرده؟ چگونه مجبورشان کرده؟ چرا آن ها خیلی راحت بی خیال این قضیه نمی شوند؟ اصلن بالفرض که عامل اجبارقوی ای نیز بالای سرشان باشد (که اثری از آن به چشم نمی خورد) ، این آدم ها چرا فرار نمی کنند؟! چرا هیچ کدام از این لعنتی ها حتی برای لحظه ای هم به فرار فکر نمی کنند؟ این ها که آن قدر آزادند که حتی برای خودشان اتومبیل هم دارند و می روند با هم دور می زنند و عاشق هم می شوند ، پس چرا خیلی راحت فرار نمی کنند؟شاید کازوایشی گورو در کتابش که منبع اقتباس این فیلم بوده (و من و احتمالن 99 درصد آن هایی که فیلم را می بینند آن را نخوانده ایم !) توضیحی برای این قضیه ارائه داده باشد ولی این جا توی این فیلم هیچ توضیح منطقی ای در باره ی چرایی و چگونگی تحمل و انتخاب سرنوشتی چنین تراژیک و دردناک توسط "اهدا کننده ها " وجود ندارد اصلن چرا کتی و تامی زمانی که پس از سال ها یکدیگر را باز می یابند باید بخواهند همه چیز را این جوری تمام کنند؟ اصلن چرا یک نفر باید انتخاب کند که این جوری بمیرد؟ بالفرض که بخواهیم روی قضیه ی کلون بودن بچه های مدرسه ی هیلشام مانور بدهیم و بگوییم که آن ها از لحاظ ژنتیکی به شکلی دستکاری شده اند که خواستار اهدای تک تک اعضای بدن شان تا زمان مرگ باشند و این نوعی رفتار غریزی و تعریف شده باشد که در هنگام خلق ان ها در وجود شان قرار داده شده است حتی با این پیش فرض نیز راه به جایی نمی بریم چون هر جوری که به قضیه نگاه می کنیم توی کت مان نمی رود که در اواخر دهه ی 70 چنین پیشرفت اعجاب آوری در علم ژنتیک رخ داده باشد که بشود انسان های کلون شده را ایجاد کرد و نه تنها آن ها را ایجاد کرد بلکه یک جوری توی مغزشان فرو کرد که آگاهانه و از روی میل خود را برای تکه پاره شدن روی میز جراحی قرار دهند تا یکی دیگر بتواند با استفاده از قسمت های مختلف بدن آن ها چند سالی بیشتر زندگی کند.
بله این همان لقی ای است که در ابتدای کار نمی خواستم با بیانش ارزش های انکار ناپذیر فیلم را زیر سوال ببرم ولی نکته ی آزار دهنده ای است که باعث می شود کل لذت تماشای فیلم از بین برود ... ای کاش فیلمنامه نویس ها وقت بیشتری را صرف توضیح و تفسیر چرایی و چگونگی حرکت این انسان ها در مسیری رو به نیستی و مرگ (مرگی بسیاردردناک) می کردند تا بعد از تماشای فیلم یک گوشه ننشینیم و با دهان باز به این فکر نکنیم که اشکال کار از کجاست ؛ از فیلمنامه ی فیلم یا از ضریب هوشی ما به عنوان تماشاگرانش !


دیالوگ برگزیده :


-روث:"من می دونم تو چی فکر می کنی کتی.من می دونم که فکر می کنی که تو و تامی می تونین زوج بهتری باشین و تو اعتقاد به این شانس داری که یه روز ممکنه من و تامی از هم جدا بشیم و وقتی ما از هم جدا شدیم تو این شانس رو داری که با تامی باشی این شانس رو داری که این بار درست انجامش بدی ولی نکته اینه که کتی تامی واقعن تو رو دوست داره منتهی فقط به عنوان یک دوست ، اون فقط تو رو به اون شکلی که توی ذهنته نمی بینه... ."

 

پی نوشت 1 : این یادداشت در زمان اکران فیلم نوشته شده است و ابتدا در وبلاگ قبلی ام ، که مرحوم شده ، منتشر شده است . آن زمان کسی کری مولیگان را نمی شناخت ... خودم کشف اش کردم ، اصلن ایجنت اش خودم بودم ... گفتم که در جریان باشید !!!

 

پی نوشت 2 : از این به بعد کامنت هایی که بیشتر شبیه اسپم هستند تا کامنت تایید نخواهند شد . لطفن آداب و اصول اولیه ی کامنت گذاشتن را رعایت کنید . اگر نمی توانید ، کامنت نگذارید تا هم اعصاب من راحت تر باشد و هم اعصاب شما !

 

پی نوشت 3 : طرف آمده طوری کامنت گذاشته انگار من پسرخاله اش هستم ! تعارف که نداریم ، یک سری حرمت هایی است که باید بهشان پای بند باشیم . این جا یک مکان عمومی است ، که بازدید کننده های مختلفی از هر طیف و با هر سطح سوادی دارد . لطفن با سواد یک کودک دو ساله و با ادبیات سخیف و استفاده از واژگان خارج از حد و حدود نویسنده و مخاطب کامنت نگذارید . قبلن مشکلی با این موارد نداشتم ولی بعضی ها شورش را در آورده اند .

 

پی نوشت 4 : اگر بلد نیستید دو تا جمله ی درست را توی کامنت تان بنویسید و در هر جمله تان قرار است 10 تا غلط املایی و دستوری داشته باشید کامنت نگذارید ...لطفن .

نویسنده : مرد مرده موضوع : یادداشت های سینمایی بازدید : 654 نظرات : 9


نویسنده : مرد مرده موضوع : TV Shows بازدید : 35 نظرات : 1



-جیک: "چرا نباید به مامانم بگیم که بابام رفته سر قرار؟؟؟!!!"

چارلی:"قضیه اش اینه که هیچ وقت فکر خوبی نیست که به زن ها بیشتر از اون چیزی که باید بدونن اطلاعات بدی."

-جیک: "چطورمگه؟"

-جارلی:"برای این که ما دوست شون داریم و می خوایم که ازشون محافظت کنیم زنی که هیچ سرنخی نداشته باشه (هیچ چیزی رو ندونه ) یه زن شاده .. !

 

-"ای کاش راه بهتری برای کنار اومدن با مامان مون داشتیم!"

_" راه بهتری هست ولی ما هر دوتامون برای زندان رفتن زیادی خوشگلیم!!!"

 

-"خیلی خب من دیگه نمی تونم به این وضع ادامه بدم آلن...من استعفا می دم ! "

-آلن : " تو نمی تونی از فلاکت استعفا بدی چارلی !"

چارلی خورده به پیسی و حسابی دارد بهش فشار می آید ...

 

صدای زنگ در می آید ...

-چارلی شین :" ساعت دو ی صبحه بهتره خدا پشت در باشه !"

چارلی شین در را باز می کند و مگان فاکس را می بیند که پشت در است ...

-چارلی شین :" اووه خدا !!!"

 

 

یادداشت های مرتبط :

 

نویسنده : مرد مرده موضوع : دیالوگ, TV Shows بازدید : 39 نظرات : 0
25 اردیبهشت 1391

نویسنده : مرد مرده موضوع : تخته سیاه !, درس های زندگی بازدید : 29 نظرات : 1
25 اردیبهشت 1391

نویسنده : مرد مرده موضوع : تخته سیاه !, درس های زندگی بازدید : 24 نظرات : 0

 

کارگردان جیم مایکل        بازیگران : کانر پائولو ، نیک دیمیچی ، کلی مک گیلیس و ... .    محصول 2010 امریکا

 

استیک لند داستان پسر جوانی به اسم مارتین است که در ابتدای فیلم ، خانواده اش توسط یک انسان هار تکه پاره می شوند و خود او نیز توسط مردی به اسم "آقا " ! نجات پیدا می کند. "آقا " تبحر ویژه ای در کشتن انسان های هار و خون خوار دارد و مشخص است که تجربه ی زیادی در این باره داشته است ... این فیلم در مورد سفر جاده ای خشن و خون بار این دو نفر از بین سرزمین ها ی متروک ، انسان های هار ، آدم خوار ها و تک و توک انسان های بازمانده است... .


-"مردم منتظر مسیح بودن ولی اون هیچ وقت نیومد , به جاش مرگ اومد و وقتی اومد با دندان اومد... ."


استیک لند فیلم خوبی است ؛ خوب نیست ، عالی است ، بعد از مدت ها استیک لند ، فیلم ترسناکی است که حس و حال دارد ، فضاسازی پسا آپوکالیپتیکش تکان دهنده است و این بار ما با یک عده زامبی شل و ول و وارفته طرف نیستیم بلکه با خون آشام ها و موجودات آدم خواری طرفیم که خیلی خیلی قوی تر از اسلاف پیشین خود هستند و خیلی سخت است که بشود از پس شان بر آمد ، باید اعتراف کنم که از هیچ فیلم ترسناکی در طول یک سال گذشته به اندازه ی این یکی لذت نبرده ام ...این فیلم یک جور خاصی است یک حس و حال غریب غیر قابل توصیفی دارد ، از تماشای این یکی به همان اندازه ای لذت بردم که وقتی نوجوانی بیش نبودم از تماشای خون آشامان جان کارپنتر لذت برده بودم ، خون آشامان کارپنتر در آن دوران من را شیفته ی خودش کرده بود و بالاخره ما این جا پس از سال ها با یک هارور مووی درجه ی یک طرفیم که به همان اندازه می تواند حال مان را خوب کند.



فیلم با نریشن مارتین آغاز می شود : " می تونین صدام بزنین مارتین ، من چیزهایی دیدم که باورتون نمی شه ، چیزهایی که هیچ کس نباید ببینه . ولی ... من دیگه یک پسر معمولی نیستم و این هم یک دنیای معمولی نیست ؛ بهش عادت کن ، این چیزیه که "آقا " بهم گفت . ما با قوانین اون زندگی می کنیم ، یا می میریم ... یا بدتر ؛ می میریم و برمی گردیم ... . "


از همین نریشن آغازین مشخص است که قرار است با یک هارور مووی معرکه طرف باشیم به خصوص با شخصیت پردازی و پرداخت عالی کاراکتر " آقا " و مارتین و رابطه ی پدر و فرزندی عمیق و متفاوتی که بین این دو در دنیایی پر از خون ایجاد می شود ، هنوز چند دقیقه ای از شروع فیلم نمی گذرد که نسبت به هر دو تای این کاراکترها سمپاتی پیدا می کنیم . "آقا " از آن شخصیت های خاص است ؛ آرام ، خونسرد و خشن که آدم خوبی است و در عین حال به هیچ چیز و هیچ کس اعتماد ندارد ولی این باعث نمی شود که در هر توقف شان در شهرک های امن ، خوش نگذراند ، ننوشد و عشق بازی نکند ، آس این فیلم ، همین شخصیت عجیب و غریب و پیچیده است و البته فضاسازی هولناک و تیره و تار فیلم که " آقا " در آن هویت می یابد . مارتین و آقا دارند به سمت نیو ایدن می روند ، تنها جای امن دنیا ، یا تنها جایی که آن ها از اعماق وجود شان امیدوارند که امن باشد چرا که دیگر توان قدم زدن در جهنم روی زمین را ندارند... .




هر چه داستان جلو تر می رود از این مرد مرموز ، از این " آقا " بیشتر خوش مان می آید او از معدود کسانی است که راه و روش زنده ماندن در این دنیای جهنمی را آموخته و بر خلاف آن چیزی که در نگاه اول ممکن است به نظر برسد مردی فوق العاده است ، او وقتی دو نفر عوضی می خواهند به یک راهبه طجاوز(ت) کنند برای کشتن شان ذره ای تردید نمی کند و از طرف دیگر همچون یک ناجی حواسش به مارتین است و او را درست مثل پسر خودش می داند و با خانم ها نیز همیشه مثل یک " آقا " ، مثل یک جنتلمن برخورد می کند شاید آن قدرها اهل تعارف تکه پاره کردن و این چیز ها نباشد ولی وقتی دختری حامله به گروه شان اضافه می شود حسابی مراقبش است و حتی در اواخر فیلم ، وقتی خستگی او را می بیند با وجود این که خود نیز به سختی می تواند راه برود او را در آغوش می کشد وسنگینی او را نیز قبول می کند...تازه جدای ازهمه ی این ها سکانس رقصیدن او را با آن دختر بچه ی 6-5 ساله هیچ جوری نمی شود فراموش کرد...این کاراکتری است که باید حسابی حواس مان بهش باشد چرا که روش زندگی در این جا را خوب بلد است و شاید این به معنای تبدیل شدن به یک شکارچی بی حم باشد ولی خب او هنوز زیر این چهره ی خشنش یک " مرد " است.

 



این یک فیلم خون آشامی بسیار خشن است که موسیقی متن اش را سکوت ،گیتار الکترونیک و پیانو تشکیل می دهد ، هارمونی عجیب ولی دلنشینی که با بافت فیلم هماهنگ شده و چنان در متن فیلم روان است که بیشتر اوقات حتی متوجه حضور ش نیز نمی شویم ...موسیقی ای که بهمان امید می دهد ، ما را می ترساند و در اندوه بی پایان سرزمین های مرده غرق مان می کند .

استیک لند اولین فیلم بلند کارگردان اش جیم مایکل است که فیلمنامه اش را به همراه نیک دیمیچی نوشته و توانسته فیلمی شسته و رفته با ساختاری قرص و محکم و شخصیت هایی جاندار خلق کند که در فضای تیره و تار پسا آخر الزمانی ای که با کمترین بودجه خلق شده داستانی "درست " را تعریف می کند . داستانی که چفت و بست دارد و روابط علت و معلولی اش منطقی است ، معرفی کاراکترهای اش سریع و به اندازه و سکانس های ترسناک و خون بار اش خوش ساخت و هول انگیز اند و جالب این جاست که این کارگردان تازه کار ولی با استعداد چقدر به موقع فیلم اش را می سازد چرا که در چند سال گذشته خون آشام ها در سالن های سینما با فیلم های پاپ کورنی مزخرفی همچون توایلایت تعریف شده بودند و تنها فیلم آبرومند این ژانر در چندین سال اخیر " روز شکن ها " بود که آن یکی هم فیلمی درجه ی یک مبتنی بر ایده بود .




شاید تنها ایرادی که بتوان به استیک لند گرفت صدای سینتی سایزری جبدایا لون باشد، یک عوضی به تمام معنا که با تبدیل شدن اش به خون آشام ، مثل بقیه کارش به هاری مطلق نمی کشد بلکه جهش پیدا می کند و نطق پایانی اش در نقش خون آشامی جهش یافته که صدایی سینتی سایزری دارد مقادیری فیلم را از پا می اندازد ولی خب ، استیک لند به غیر از این سکانس در بقیه ی تایم فیلم ، آن چنان فیلم خون آشامی – جاده ای کاملی بوده که لحظه ای در خوب بودن اش تردید نمی کنیم و آن سکانس کذایی را نادیده می گیریم و می نشینیم از تماشای این فیلم ترسناک درجه ی یک لذت می بریم .

 

یادداشت مرتبط : ریویویی بر فیلم ترسناک روز شکن ها (DayBreakers )

نویسنده : مرد مرده موضوع : یادداشت های سینمایی بازدید : 122 نظرات : 6
22 اردیبهشت 1391

نویسنده : مرد مرده موضوع : تخته سیاه ! بازدید : 61 نظرات : 5
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 51

درباره بلاگ

سلام!

به وب سایت مرد مرده خوش آمدید!

من این جا در مورد سینما ، ادبیات ، موسیقی ،خودم ، دلم، حرف های خاله زنکی و در کل هر چیزی که برایم جالب باشد می نویسم ... .

شعار اساسی مرد مرده : وب سایت من رسانه ی من است !

من سوپر استار دنیای نویسنده های مجازی هستم ، در حدی که نوییسندگی در دنیای مجازی را به دو دوره ی قبل و بعد از مرد مرده تقسیم می کنند !!! (یک بمب اعتماد به نفس در حال ترکیدن را تصور کنید که عنقریب است که بترکد و عالم و ادم را عن بردارد !!!! )

کسی که می آید، توی یک وب سایت، مطالبش را می خواند و بدون کامنت گذاشتن می رود، شبیه آدمی است که می رود W.C عمومی و به جای پول دادن فرار می کند! نوشتن در دنیای مجازی هیچ درآمدی ندارد و کامنت های شما دوستان و خوانندگان عزیز، موجب دلگرمی نویسنده و طبیعتن استمرار فعالیت وی می شود... .

خوشتان بیاید یا خوشتان نیاید... من ... همه تان را دوست دارم !

اگه دوست داشتین خوشحال می شم با هاتون تبادل لینک کنم ، پیدا کردن دوستان جدید همیشه خوشحالم می کنه ...

ای کاش یک دانه خواننده ی میلیاردر داشتم که بهم بگه بابا ای ول ترکوندی ... بعدش هم می رفت یک دانه بنز بهم هدیه می داد !!!

اصلن چرا بنز بهم کارت سوخت هم می داد کفایت می کرد !!!

یا چی می شد اگر یک خواننده ی مونث داشتم که خونه و بقیه ی چیز هاش جور بود و بهم می گفت پاشو یک هفته بیا پیش من با هم باشیم تا کیف دنیا رو بکنیم و خوش بگذرونیم !!! سنش هم اصلن مهم نبود !!!

مرد مرده است و انتظاراتش دیگه !!!

راستی بخش جدیدی را به اسم\\\\ نویسنده ی مهمان \\\\ به وب سایتم اضافه کرده ام که اگر نوشته ای در رابطه با ادبیات و یا سینما دارید می توانید برایم ( به ایمیلم mostafa_reader@yahoo.com ) بفرستید تا در آن بخش به اسم خودتان منتشر شود...بی صبرانه منتظر یادداشت های ادبی و سینمایی شما دوستان هستم.... .

لطفن مطالب و یادداشت های من را بدون اجازه در هیچ سایت ، وبلاگ و یا نشریه ای منتشر نکنید.

یادداشت های پیشین

آمار بلاگ

  • مطالب امروز : 0
  • مجموع مطالب : 360
  • مجموع نظرات : 1018
  • 
  • بازدید امروز : 4
  • بازدید دیروز : 51
  • بازدید هفته : 85
  • بازدید این ماه : 85
  • بازدید امسال : 139689
  • مجموع بازدید : 139689