سمفونی مردگان ... عباس معروفی

پیش نوشت : یادداشتی که قرار است مطالعه اش کنید نوشته ی دوست عزیزم "شادی" است که این اولین حضورش به عنوان " نویسنده ی مهمان " در وب سایت من است ... یادداشت خوبی بود . بالاخره " شادی " توانست متقاعدم کند که این کتاب را بخوانم چرا که ادبیات ایران برای من فقط در " صادق هدایت " خلاصه می شود البته باید اعتراف کنم که در دوران نوجوانی حسابی از خواندن " بامداد خمار " محظوظ شده بودم ولی خب نوجوان بودم و دنبال عاشقانه های پر تب و تاب ... و حالا این شما و این هم از معرفی کتاب " سمفونی مردگان " به قلم دوست خوبم " شادی " ... .
" ... قابیل گفت من تو را البته خواهم کشت. هابیل گفت مرا گناهی نیست که خدا قربانی پرهیزگاران را خواهد پذیرفت. اگر تو به کشتن من دست برآوری، من هرگز به کشتن تو دست برنیاورم که من از خدای جهانیان می ترسم. می خواهم که گناه کشتن من و گناه مخالفت تو هردو به تو بازگردد تا اهل جهنم شوی که آن آتش جزای ستمکاران عالم است.آن گاه پس از این گفتگو، هوای نفس او را بر کشتن برادرش ترغیب نمود تا او را به قتل رساند و بدین سبب از زیانکاران گردید.آن گاه خدا کلاغی را برانگیخت که زمین را به چنگال گود نماید تا به او بنماید که چگونه بدن مرده ی برادر را زیر خاک پنهان سازد. قابیل با خود گفت وای بر من، آیا من از آن عاجزترم که مانند این کلاغ باشم تا جسد برادر را زیر خاک پنهان کنم؟ پس برادر را به خاک سپرد و از این کار سخت پشیمان گردید."
(قرآن مجید- سوره مائده- آیه26)
"سمفونی مردگان" شناخته شده تر و ستوده شده تر از آن است که نیاز به معرفی داشته باشد. ولی یکی از دلایلی که انگشتان مرا روی کیبورد میسراند تا لذت حاصل از این اثر ارزشمند را تقسیم بر n کنم، "مرد مرده" بود که ما در دنیای کتاب خوانی رویش حساب باز می کنیم ولی هیچ نمی داند "عباس معروفی" با کلمات چه سمفونی باشکوهی نواخته و مفهوم بی نهایت مرگ را در 350صفحه گنجانده تا درد، شکل واژه های ملموس به خود بگیرد و بر جان ما بنشیند و سردی گورستان مرده ها چنان تا مغز استخوانمان نفوذ کند که نفس گرم خود را باور نکنیم و دریابیم که ما میان دنیای مردگان دست و پا میزنیم و سرگردانیم...
پس این یادداشت را برای دو دسته از افراد می نویسم: برای کسانی که این کتاب را خوانده اند. (تا یادآور لذتی مشترک باشد که تجربه اش کرده ایم. و در غیر این صورت نظرات مخالفتان را به یک به وجد آمده از این رمان عجیب ابلاغ کنید.) و کسانی که این کتاب را نخوانده اند. (تا با بی توجهی از کنار کتاب نه چندان قطور سرمه ای رنگ توی قفسه کتاب فروشی ها نگذرند و کمر به قتل آیدین های وجودشان نبندند.)
"عباس معروفی" کتاب را با اشاره ای مستقیم به اولین برادران خلقت آغاز می کند تا از همان ابتدا به خواننده بفهماند که با داستانی بلند با زمینه ی کلی برادرکشی روبه روست. رمان از پنج فصل تشکیل شده که متناسب با عنوان کتاب به جای بخش یا فصل از واژه ی موومان استفاده شده است. در موسیقی، هر سمفونی از چهار موومان تشکیل شده که در هر موومان همان نت های ثابت، اما با قدرت بیشتر و در گام های بالاتری به اجرا در خواهند آمد. که در واقع این همان سیری است که "معروفی" در رمانش پیش گرفته است...در موومان یکم، اول نویسنده سرگردانت می کند... تمام داستان را در جملات کوتاه و بدون توضیحات اضافه برایت نقل میکند. از ظرف زمان خارجت می کند، تو را بین گذشته و حال و آینده گم می کند و درسیلی از اتفاقات و آدم های نا آشنا رهایت می کند.
"یقه اش را داده بود بالا، مثل لاک پشتی پیر در بیابان پر برف قدم گذاشت. با همان گام های همیشگی آرام آرام به پیش رفت. مثل همیشه بی شتاب حرکت می کرد و راه را خوب می شناخت. گفتم:"نره غول این جا چه می کنی؟"
آیدین گفت:"قربان، من هم دل دارم، هوس چای می کنم."
"خفه شو. چایت را تو همان کاروانسرا بخور."
آیدین روزنامه ی دستش را مرتب کرد و در جیب بغلش گذاشت. گفت:"آدم چایی را می خورد که به شاشیدنش بیرزد."
نویسنده در موومان دوم برت می گرداند به نقطه ی اول... دستت را می گیرد و تمام اتفاقات را برایت مرور می کند. شخصیت ها را به تو می شناساند و تا حدودی به علامت سوال های ذهنت پاسخ می دهد.
در واقع در "سمفونی مردگان" هیچ کنجکاوی برای رسیدن به پاسخ سوال "چه اتفاقی خواهد افتاد؟" وجود ندارد. چون نویسنده در کمال صداقت سرنوشت90% از شخصیت ها را در همان موومان یکم برایت لو می دهد. و اما در کمال زیرکی جای پاسخ "چطور این اتفاق خواهد افتاد؟" را خالی می گذارد تا تو با ولع سیری ناپذیری واژه ها را ببلعی و قلبت همراه با قلب آیدین از دیدن سورملینا بتپد و درد رماتیسم آیدا را در استخوان هایت حس کنی...
"از آن پس آیدین تمام روز را به شوق یک دیدار آنی کار می کرد که سورمه شیشه ی مشجر سقف را می گشود و تمامی خستگی آیدین را بر زمین می گذاشت. دیداری که انگار دریا را به تلاطم وا می داشت، زمان را کند می کرد، و شور و عشقی پنهانی در دل آیدین می پروراند. یک روز کار، و در پایان روز، یک لحظه دیدار."
در موومان سوم سورملینای ذهن آیدین تو را به بازی می گیرد و بعد در موومان چهارم آیدین یا یوسف یا کسی دیگر، سوجی وارانه در دریای جملات ناتمام غرقت می کند...
"وقتی رودل می کنم یک مشت اسفند خشک می جوم، یک لیوان هم آب می خورم. آدم ها را یک وجبی می بینم. راه می افتند توی این کوچه ها، از در و دیوار می روند بالا. یکی داشت از راه فاضلاب می رفت خانه ی همسایه. خواستم مچش را بگیرم گفتم چکار دارم. اما هیتلر زرنگی می کند. دستور داد آلمانی ها اسفند بخورند. آن وقت یک وجبی شد و زد به چاک. می گویند توی سیستان و بلوچستان برای خودش می پلکد. یک دست لباس بلوچی پوشیده، سبیل چخماقی گذاشته و شده زابلی. ای بر پدر هر چه آدم دیوث لعنت. یک سفر بروم سیستان یا بلوچستان، پیداش کنم. یکی این طرف، یکی آن طرف. نره غول این جا چه می کنی؟"
نویسنده بعد از موومان چهارم، دوباره به موومان یکم برت می گرداند و داستانی را که به طور پراکنده برایت روایت کرده بود به سرانجام می رساند. به تو می فهماند که آیدین فقط مسیح سورملینا نبود، آیدین در هیبت یک شاعر و به عنوان روشنفکر زمان خودش در واقع منجی حقیقی جامعه بود، که همانند تمام هم خط هایش در زمان های مختلف، از جامعه طرد و رانده شده بود... .
گذشته از سیر جالب داستان که یک لحظه هم خسته ات نمی کند، با توصیف های عالی کتاب تو عملاً به اردبیلِ سال ها پیش سفر می کنی، حجره ی آجیل فروشی و خانه های جا خوش کرده در تاریکی را میبینی، صدای ماشین های کارخانه ی پنکه سازی لرد مدام در گوشت میپیچد و در سراشیبی با آیدین و اورهان 5 ساله می دوی. دریاچه ی شورآبی با پرچم های سازمان ملل ، گونی های پسته و تخمه ی روی هم چیده شده، آیدای کز کرده در کنج آشپزخانه را با چشمان درشت مشکی و تاتاری و زیبایی ملیحانه ای که هیچ وقت اجازه ی عرض اندام نداشته می بینی. آن جهنم دنیوی که دور اورهان را میان برف ها گرفته حس می کنی، سرمای اردبیل را و احساس عجز لحظات پیش از مرگ را لمس می کنی و با صدای زوزه ی گرگ ها تنت به لرزه می افتد. تو شانه به شانه ی آیدین در شهر مردگان قدم بر می داری... .
"تب و لرز چنان به جانش افتاده بود که داشت مغزش را مختل می کرد. دندان هاش ضرب گرفته بودند و قفسه ی سینه اش تکان تکان می خورد. یکباره حس کرد که گرمش است. دست به پیشانی برد، از حرارت می سوخت، جلو قهوه خانه زانو زد و در برف ها نشست. تقلا کرد که خودش را به درون قهوه خانه برساند اما رخوت مضحکی جلوش را می گرفت. و بعد دید که آسمان کوچک شد و با ضرب به طرفش خیز برداشت و خودش را دید که توی آسمان ها ول است."
متن پشت جلد کتاب:
"ساعت آقای درستکار بیش از سی سال است که از کار افتاده، در ساعت پنج و نیم بعد از ظهر تیرماه سال 1325. ساعت سر در کلیسا سال ها پیش از کار افتاده بود و ساعت اورهان را مردی با خود برده است، اما زمان همچنان می گردد و ویرانی به بار می آورد.
سمفونی مردگان، رمان بسیار ستوده شده ی عباس معروفی، حکایت شوربختی مردمانی است که مرگی مدام را بر دوش می کشند و در جنون ادامه می یابند، در وصف این رمان بسیار نوشته اند و بسیار خواهند نوشت، و با این همه پرسش برخاسته از این متن همیشه پا برجاست، پرسشی که پاسخ در خلوت تک تک مخاطبان را می طلبد:
کدام یک از ما آیدینی پیش رو نداشته است، روح هنرمندی که به کسوت سوجی دیوانه اش درآورده ایم، به قتلگاهش برده ایم . با این همه او را جسته ایم و تنها و تنها در ذهن او زنده مانده ایم. کدام یک از ما؟"
سمفونی مردگان یک شاهکار است... در این موضوع هیچ شکی نیست... تجربه ی گنگی بعد از اتمام کتاب را از دست ندهید... .
سمفونی مردگان طی سال های مختلف توسط ناشران مختلف به چاپ رسیده و نشر ققنوس سال89، کتاب را به قیمت6000 تومان روانه ی کتاب فروشی ها کرده.
پی نوشت: یادداشت فوق را بعد از مطالعه ی کتاب، یک بار دیگر بخوانید!
بعد نوشت : بخش نویسنده ی مهمان به لطف دوستان خوبم حسابی دارد پا می گیرد ... همه ی شما به این بخش دعوت هستید ... منظر یادداشت های تان در هر زمینه ای که توانایی اش را داشته باشد هستم... کماکان می توانید نوشته های تان را به ایمیلم بفرستید : mostafa_reader@yahoo.com
منتظر یادداشت های خوب تان هستم. با تشکر . مرد مرده.
درباره بلاگ
فهرست اصلی
موضوعات بلاگ
یادداشت های پیشین
برترین یادداشت ها
پیوند های من
آمار بلاگ